X
تبلیغات
حقوقی های دانشگاه علمی کاربردی آباده

حقوقی های دانشگاه علمی کاربردی آباده

دل نوشته بچه های رشته حقوق ورودی اردیبهشت 88 دانشگاه علمی کاربردی آباده

نمرات دانشجویان دانشگاه علمی کاربردی آباده

دانشجویان دانشگاه علمی کاربردی آباده برای دیدن نمرات لینک زیر را کلیک کنید

نام کابری : شماره دانشجویی

رمز عبور : شماره شناسنامه

http://94.74.133.67/



+ نوشته شده در پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت 0:56 توسط احمد نعمت اللهی

غزل

اي غزل ترين من در کتاب زندگي
گم نمي کنم ترا در شتاب زندگي

بي تو لحظه هايم از طعم تيرگي پُرند
با تو کرده ام عزيز ! انتخاب زندگي

زندگي لبالب از شعر ناب چشم توست
تو هميشه با مني اي شراب زندگي

روزهاي عمر من بي تو پر کسالتند
تشنه ي شب توأم اي تو آب زندگي

آسمان من فقط سهم بال ناز توست
گم نمي کنم ترا در شتاب زندگي
__________________
+ نوشته شده در شنبه 26 تیر1389ساعت 15:21 توسط آ.باقری

حکمت

خبر این است که من نیز مردد شده ام

در ره روشن خود سد شده ام

خواست تا من و تو را بار دگر

آزماید . ولی رد شده ام

قیصری خواست که به او گوید

از خوبی تو بود که من بد شده ام

گفتمش خوب کند حال تو را اما او

بد کند حال تو را من که بد شده ام

او همیشه با من و تو بوده است

این منم که غافل از این حکمت رد شده ام

گفتمش این بار بیا و رقیبان دست به سر کن

لحظه ای سوی من آ که من زبان زد شده ام

ای خدا بشکن تمام کاسه کوزه بر سر من

راه او روشن نما من که دگر بد شده ام

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 15:14 توسط آ.باقری

یا مظهر العجایب و یا مرتضی علی

میلاد با سعادت امیرالمومنین علی (ع) بر همه

عاشقان مبارکباد

 

روزی که آفرید تو را صورت آفرین

از آفرینش تو به  خود گفت آفرین

صورت نیافریده چنین صورت آفرین

بر صورت آفرین و بر این صورت آفرین

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 16:25 توسط حسین نعمت اللهی

شعر حقوقی

صداي خش خش

 برگ هاي پاييزي

طنين زندگي من

احساس درون من غوطه ور شده

و اين اصول فقه تمام ذوق مرا اسيرمي كند.

آيين دادرسي را نرفته ام

مسؤليت مدني را به دست باد سپرده ام

دلم شكسته است

خسارت شكستن دل معنوي است و غير قابل مطالبه

پس قاعده ي لاضرر چه مي شود؟

اصل بر برايت توست.

و اين جزا آخرش جنايي ام مي كند

من قاتلم،مقتول من تويي

قتل خطاي محض است،قصاصم مكنيد.

شركت سهامي دلم ورشكسته است

و تو عليه من به دادگاه آسمان اظهارنامه پست مي كني؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1 تیر1389ساعت 12:31 توسط احمد نعمت اللهی

فصل

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.

پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.

پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از دست داده اید!

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 28 خرداد1389ساعت 13:28 توسط آ.باقری

به راحتی میشه

به راحتی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی می شه در قلب او جایی پیدا کرد.

به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد ولی به سختی می شه اشتباهات خود را پیدا کرد.

به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی می شه زبان را کنترل کرد.

به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم ولی به سختی می شه این رنجش را جبران کنیم.

به راحتی میشه کسی را بخشید ولی به سختی می شه از کسی تقاضای بخشش کرد.

به راحتی میشه قانون را تصویب کرد ولی به سختی می شه به آن ها عمل کرد.

به راحتی میشه به رویاها فکر کرد ولی به سختی می شه برای بدست آوردن یک رویا جنگید.

به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی می شه به زندگی ارزش واقعی داد.

به راحتی میشه به کسی قول داد ولی به سختی می شه به آن قول عمل کرد.

به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولی به سختی می شه آنرا نشان داد

به راحتی میشه اشتباه کرد  ولی به سختی می شه از آن اشتباه درس گرفت.

به راحتی میشه گرفت ولی به سختی می شه بخشش کرد.

به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی می شه به آن معنا بخشید.

+ نوشته شده در جمعه 28 خرداد1389ساعت 13:24 توسط آ.باقری

نماز عشق. . .

آمد درست زیر شبستان گل نشست

دربین آن جماعت مغرور شب پرست
 

یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است

 

"چادر نماز گل گلی انداخته به سر"

افتاده از بهشت بر این ارتفاع پست
 

این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست

این چندمین ردیف نمازی خیا لی است
 

گلدسته اذان و من های های های

الله اکبر و انا فی کلِّ واد ... مست
 

سُبحانَ مَنْ یُمیت ُ و یُحیــــــــی و لا ا له

ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خَذ ا لعهــــد فی ا لست
 

سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید

سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گســــست
 

یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم)

(او فکر می کنیم در این پرده مانده است

 

 

سارا سلام... اشهد ان لا ا له ... تو

با چشمهای سرمه ای... ان لا ا له ...مست
 

دل می بری که...  حیّ علی ... های های های

" هر جا که هست پرتو روی حبیب هست"
 

بالا بلند! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
 

باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب.. اشهد ان...دردلم نشست
 

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پرید

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

 

سبحانَ مَنْ یُمیت ُ و یُحیــــــــی و لا ا له

ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خذ ا لعهــــد فی ا لست
 

سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید

سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گســــست

 

سُبحان ربی ا لـْـ ... من و سارا .. بحمده

سُبحان ربی ا لــْ ... من و سارا دلش شکست
 

سُبحان ربی ا لـْـ ... من و سارا به هم رسیــ...

سُبحانَ تا به کی من و او دست روی دست؟
 

زخمم دوباره وا شد و  ایاکَ نستعین

تا اهدنا ا لصـْ ... سرای تو راهی نمانده است
 

یک پرده باز بین من و او کشیده اند)

( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 خرداد1389ساعت 9:59 توسط حسین نعمت اللهی

......

باسن های بزرگ

روی منبر دین جابجا میشوند

راست مینشینند و دورغ می گویند

ستاره ها را خاموش می کنند و ماه راسیاه پوش

و من...

که تمام وزنم

قلبی بزرگ است

با سرخرگ ایم

روی همه ی منبر ها

خطی قرمز میکشم

و تمام 24 ساعت ها را

فقط از نور ها تغذیه میکنم...

+ نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 20:24 توسط آیسان

اوووهوووم

امروز روزه چندمه؟

۲ممممممممم!

چه خبره پس؟ سگ گذاشته دنبالش مگه؟ چرا اینقدر این روزا زود زود داره میره...

حالا عید ه که عید باشه چه خبره مگه ...

خیلی عجله داری؟خیلی دلت میخواد زود تموم بشه این روزا؟هااااااااااااااااااااااااااا؟اره رزوگار اره همینو میخوای؟میخوای این چند ماهو زود تموم کنی جوری که نفهمیم چی شد و چجوری گذشت؟سال جدیدت رو اوردی که به رخمون بکشی؟ اوردی که بگی شاید اخرین سال باشه؟اره....؟

دیگه دلت چی میخواد؟مگه کم کشیدیم ازت؟ باشه الانم تخت گاز بگاز تا ببینیم کی برنده میشه...

ما نه صبرمونو و نه امیدمونو هنوز از دست ندادیم ...

+ نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 20:23 توسط آیسان

ترنابازی

گفت وقتی لوطی سربند ترنا بازی چیزی رو باخت بی برو و برگرد تاوونش رو پس می ده،حتی اگه داو این شرط بندی جونش باشه.لوطی یا ترنا بازی نمی کنه یا اگه کرد می دونه که مردونگیش وسطه.زدن زیر شرط یعنی  نالوطی گری و قرشمال بازی که اصلا و ابدا تو خون ما نیست.حالام که باختیم و باید بریم این سیبیل رو بتراشیم و بریزیم کف حموم،لوطی بی سیبیلم که دیگه جاش سر گذر نیست،بایست بره تو اندرونی و با صدای زیر به قصه های خاله زنکی گلین باجی بخنده و لچکم سرش کنه،اینم که می دونی واسه لوطی یعنی مرگ،شایدم بدتر از مرگ،عینهو این می مونه که ناموست رو جلوت بازی بدن،برقصوننش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 20:20 توسط آیسان

تنهایی

ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که .....
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم....
تا بداند غم شبها یم را....
تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را......
قانون دنیا تنهایی من است
و تنهایی من قانون عشق است....
و عشق ارمغان دلدادگیست........
و این سرنوشت سادگیست...........

+ نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 20:17 توسط آیسان

دوست داشتن

من گمان می کردم دوست داشتن4 فصلش همه آراستگیست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند من چه می دانستم....

+ نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 20:16 توسط آیسان

خدانگهدار برای همیشه

روزگاری می خواستم که به سمت نور حرکت کنم ، اما گفته بودند که ابتدای راه نور ، تونلی سرد و تاریک دارد ، ومن وحشت کرده بودم و ترسیده بودم و به تو آویخته بودم ، می خواستم که ساده زندگی کنم وساده عشق بورزم و ساده ببوسم و ...

اما تو خود نخواستی هر بار که به سادگی عشق ورزیدم ، عشق ورزیدنم را پیچیده کردی ؛ هر بار که به سادگی بوسیدم ، بوسیدنم را فلسفه کردی .

همه ی چیزهایی که از آنها گمان سادگی داشتم پیچیده کردی ، معنای سادگی را از من گرفتی ؛ و من اراده کردم که به دنبال چیزی باشم که معنای سادگی را به من باز گرداند .

و کنون به راه تازه ای رفته ام ، من از آن تونل سرد و تاریک گذشته ام و به همان سادگی که می خواستم رسیده ام ، دیگر از دنیای ساده ای که هر روز به خاطر وجود عشقم ساده تر می شود ، به دنیای پیچیده تو که هر آن به خاطر عدم وجود عشقت پیچیده تر می شود ، باز نخواهم گشت ، مگر اینکه رانده شوم ...

پس دیگر با فکر پیچیده پوشالیت دنیای ساده ی مرا دچار اختشاش مکن ، برو و مرا با دنیای ساده ام تنها بگذار .

خدا نگهدار

+ نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 20:15 توسط آیسان

سلام پرنده کوچک خوشبختی من

دلم برای تو که مثل سرو تناوری تنگ میشود.......

و هر زمان وهر مکان به عکس زیبایی تو نگاه میکنم.....

روی پا میایستم و با نگاهی غم زده رخ زیبایت را تماشا میکنم....

ولی افسوس که دور بودن از تو قلبم را میفشارد...............

اری یک روز زمستانی در تنگ غروب در میان بوتهای خشکیده دلم به من رسیدی...

ترا برای خودم به خانه دلم دعوت نمودم.......

هر روز این پرنده زیبا را با زبانم اب و دانه میدادم...........

و دلخوش بودم که به گلستان دلم اوردهام............

ولی افسوس.......

نمیدانستم این پرنده زیبا برای پر کشیدن به سوی دگری پرواز خواهد کرد...

و من سوخته با سکوتم فریاد میکشم تا صدای اعتراضم به گوشش برسد.....

اما من مهاجری هستم در غربت غم وتنهایی................

ودر حسزت روزهایی خوش زندگانی......................

و این غربت تنهایی در ذهنم جایی فراموشی ندارد................

+ نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 20:14 توسط آیسان

دلم تنگ است

دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است  ...

دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ...

به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ...

نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های

وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...

دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم .

دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و

اشک های بدرقه گر عزیزم را سرازیر می کنم .

چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟

چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!!

بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و

از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟

 میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ...

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست

دلم بیش از همه برای تو تنگ است ....

مرا به یاد بیاور. مرا از یاد مبر. که انعکاس صدایم درون شب جاری است ...

+ نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 20:12 توسط آیسان

من دوباره آمدم

دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذاريد گريه ام را به حســاب سفرم نگـــذاريد دوست دارم که به پابوسي باران بروم آسمان گفته که پا روي پرم نگـــذاريد اين قدر آينه ها را به رخ من نکشيــد اين قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذاريد چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم کرد بس کنيد اين همه دل دور وبرم نگذاريد آخرين حرف من اين است،زميني نشويد فقط... از حال زمين بي خبرم نگــذاريد

+ نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 20:9 توسط آیسان

علت تفاوت حقوق زن و مرد- از جمله در مسئله ارث و حق طلاق- چيست؟

زن و مرد، بسياري از احکام و حقوق، متفاوت مي‌باشند. براي يافتن چرايي اين تفاوت، بايد به ملاک‌هاي جعل يک حکم ويا وضع يک قانون، توجه داشت تا روشن شود که چه مصلحت و غرضي بر اين کار مترتب بوده است؟!

با مفروض گرفتن اين حکم عقلي – که در موارد مشابه و همانند، بايد حکم، واحد و مشترک باشد و در موارد و شرايط نامساوي، احکام مختلف به تناسب همان شرايط جعل شود- در چند قسمت به پاسخ اين پرسش مي‌پردازيم:

 برای خواندن بقیه مطلب به ادامه مطالب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 19:53 توسط ز.دشتی

۱-هنگامي که نمي داني به کجا ميروي به جايي نخواهي رسيد (مارک فيشر)

۲-اگر اگر عشق نداشته باشم هيچ به دست نياورده ام (پائولو کوئيلو)

3-عشق بيشترين ميزان انرزي را به شما مي دهد (کن کيز)

 4-اگر از خود احساس منفي بروز دهيد هيچ نتيجه ي مثبتي نمي گيريد (کن کيز)

5-راه کسب واعتقاد به هرچيزي تکرار کلام است (مارک فيشر)

6-هرچه آگاهي تان را بالا تر ببريد بيشتر دلايل رنج و نارضايتي را در خود از بين مي بريد(کن کيز)

7-هميشه انسان ها در مورد آنچه که نمي دانند مبالغه مي کنند (آلبر کامو)

 8-اگر چيزي نخواهيد چيزي به دست نخواهيد آورد(مارک فيشر)

+ نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 19:40 توسط آیسان

بخوانید و نظر بدهید . . .

عدد ۷ در بسیاری از مذاهب مقدس است. مثلا زرتشت زمین را دارای ۷ بخش میدانست؛
آرامگاهِ کوروش بزرگ ۷ پله دارد؛

از تجزیه نور خورشید ۷ رنگ حاصل می‌شود؛
دوره کودکی ۷ سال طول می‌کشد؛
عجایبِ هفتگانه؛

۷ آتشکده زرتشت: آذرنوش، آذرمهر، آذرآبادگان، آذرتشت، آذرخرداد…..؛
۷ پله ومرامِ اعتقادی برای رسیدن به عرفان زرتشتی وجود دارند: کلاغ، میهمان، سرباز، شیر، پارسی، خورشید، پیر(پدر)، که شیر وخورشید نمادِ پرچمِ ایرانیان شد.
به روایتِی هفت سین، نشانه هفت دانه گیاهی است که میتوان با آن سبزه نوروز را تهیه کرد: جو، ماش، عدس، ارزن، لوبیا، نخود و…؛
در زمانهای پارسیانِ کهن، مردم از هر هفت دانه، سبزه می‌پروراندند -۱۰ روز قبل از نوروز- و ظروفِ آنرا بر سر

درِ خانه‌های خود میگذاشتند و هر کدام بیشتر و بهتر سبز میشد، نشانه پر ثمریِ آن محصول برای کاشت در آن سال بود – سنت-.

برای خواندن بقیه مطلب به ادامه مطالب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 22 خرداد1389ساعت 18:13 توسط حسین نعمت اللهی

خانه دوست كجاست؟

من دلم ميخواهد

خانه اي داشته باشم پر دوست

كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست

شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي ميكوبم

و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم

اي دوست خانه دوستي ما اينجاست

تا كه سهراب نپرسد ديگر

خانه دوست كجاست؟

+ نوشته شده در شنبه 22 خرداد1389ساعت 11:1 توسط حسین نعمت اللهی

خانه ی کوچک ما

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده ازدست توافتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ،

سالهاست که در گوش من آرام ،

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا ،

خانه ی کوچک ما

سیب نداشت

+ نوشته شده در شنبه 22 خرداد1389ساعت 0:33 توسط احمد نعمت اللهی

روزگار

  روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت

 هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت

 چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید

  خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت!

+ نوشته شده در جمعه 21 خرداد1389ساعت 14:9 توسط آ.باقری

غم

وقتی از مادر متولد شدم:

صدایی در گوشم طنین انداخت كه بعد از این با تو خواهم بود.به او گفتم تو

كیستی؟گفت :غم!فكر كردم غم عروسكی خواهد بود كه من بعدها با اون بازی

خواهم كرد.ولی بعدها فهمیدم!!كه من عروسكی هستم در دستان غم .

 

_________________

+ نوشته شده در جمعه 21 خرداد1389ساعت 14:5 توسط آ.باقری

شکوفه اندوه

شادم که در شرار تو مي سوزم

شادم که در خيال تو مي گريم

شادم که بعد وصل تو باز اينسان

در عشق بي زوال تو مي گريم

پنداشتي که چون زتو بگسستم

ديگر مرا خيال تو در سر نيست

اما چه گويمت که جز اين آتش

بر جان من شراره ي ديگر نيست

شادم که همچو شاخه ي خشکي باز

در شعله هاي قهر تو مي سوزم

گويي هنوز آن تن تب دارم

کز آفتاب شهر تو مي سوزم

در دل چگونه ياد تو ميرد

ياد تو ياد عشق نخستين است

ياد تو آن خزان دل انگيز يست.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 21 خرداد1389ساعت 11:46 توسط آ.باقری

 

     شادی مؤمن در چهره اش

     قدرتش در ایمانش

     و غمش در دلش است.

+ نوشته شده در جمعه 21 خرداد1389ساعت 9:51 توسط آ.باقری

خوشبختی

 

لحظه هارامیگذراندیم تابه خوشبختی برسیم غافل ازاینکه خوشبختی

درآن لحظه هابودکه گذراندیم.

+ نوشته شده در جمعه 21 خرداد1389ساعت 9:44 توسط آ.باقری

 چهار چیز است که قابل بازیابی نیست :

                  سنگ پس از پرتاب شدن

                   سخن پس از گفته شدن

                  فرصت پس ازدست رفتن

                    و زمان پس از سپری شدن.

+ نوشته شده در جمعه 21 خرداد1389ساعت 9:40 توسط آ.باقری

کاش

 

                       كاش قلب وسعت ميگرفت

                                   شمع با پروانه الفت ميگرفت

                   كاش توى جاده هاى زندگى

                               خنده هم از گريه سبقت ميگرفت

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 23:3 توسط آ.باقری

می ترسم

من مي ترسم پس هستم

من زندگي را دوست دارم

 ولي از زندگي دوباره مي ترسم !

دين را دوست دارم ولي از کشيش ها مي ترسم !

قانون را دوست دارم ولي از پاسبان ها مي ترسم !

عشق را دوست دارم ولي ازنامردی هامي ترسم !

کودکان را دوست دارم ولي از آئينه مي ترسم !

سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم !

من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم!

              من مي ترسم پس هستم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 22:38 توسط آ.باقری

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.طراحی شده توسط یاس تم